|
در میان کلمات ....جایست برای زیستن
|
مدام جلو جلوتر
توقف چه معنایی دارد؟
چرا باید ایستاد ؟
چرا باید در قوانین و مقررات گم شد؟
چرا باید دنیای تحمیلی رو قبول کنیم ؟و دنیایی رو که خودمون میخوایم کنار بزاریم؟!
چرا نمیخوایم خودمون باشیم؟
هر کسی رویای خودش رو داره
یعنی داشته ...
همه ماها رویا هامونو فراموش کردیم
نمیخوایم به همون چیزی که همیشه میخواستیم برسیم ....
شدیم درگیر قواعد این دنیای عادی و تکراری
مدتهاست معنای انسانیت رو فراموش کردیم .. معنای ازادی ... رهایی... زندگی ...
و عشق حقیقی ورزیدن رو
همه وانمود میکنیم خوشبختیم ... یا به هرچی که میخواستیم رسیدیم...
اما خودمون میدونیم که این طور نیست .. اما فقط خودمون میدونیم
زندگی رو برای خودمون مثه یه برنامه هفتگی مدرسه کردیم
هر روز تکرار ...تکرار..تکرار
جرئت کشف رو نداریم
از ناشناخته ها میترسیم
حتی نمیخوایم بهشون نزدیک بشیم
رویای حقیقی رو فراموش کردیم ... برتری انسان هارو فراموش کردیم و این که ما هر کاری که بخوایم قادر به انجامش هستیم
از برنامه زندگی تبعیت میکنیم که ماله خودمون نیست
به ما یاد دادن که باید چطوری زندگی کرد
اما اوقعا" چیزی رو که یاد گرفته ایم خودمونم میخوایم ؟
اصلا" تا حالا فکر کردیم خودمون چی میخوایم ؟
تا حالا فکر کردیم قواعد رو حداقل برای خودمون عوض کنیم ؟
حداقل برای خودمون زنده باشیم ؟
بدونیم که از دنیا چی میخوایم .... از خودمون چی میخوایم ؟
چرا باید نظر های بقیه برامون مهم باشه ؟
چرا باید اونجوری باشیم که اونا میخوان ؟
واقعا" ارزش امتحان کردن رو داره
باور کنیم که داره
فقط کافیه یه کم از قواعد تحمیلی رو کم کنیم
و قواعدی رو بذاریم که خودمون میخوایم
به رویامون برسیم
به اون چیزی که میدونیم خوشبختیمون در اون هست
و میدونیم که خوشحالمون میکنه
حتی اگر هم به رویامون رسیدیم
و از نظر بقیه بدبخت ترین ادم روی زمین باشیم
با خودمون میدونیم که از خیلی هاشون خوشحال تریم
خودمون میدونیم که زنده ایم و خوشبخت
و همین بسه .......
این که شما هم رویایی دارین؟براش تلاش میکنید ؟
یا این که گذاشتینش کنار و فقط با حسرت نگاهش میکنین ؟
حاضرید برای یه بار هم که شده با قواعد خودتون بازی کنید ؟
یا این که میخواین همون چیزی که هست بمونه ....و باز هم پای تکرار در میون باشه ؟
( البته که همه هم این طوری نیستن )
تا مجبور نباشی برای اینکه در قلبش جای بگیری خودت را کوچک کنی
*** ***
مهم نیست که گودالی کوچک باشی یا دریایی بی کران
زلال که باشی اسمان در توست
*** ***
در پیش کسی که پرواز کردن نمیفهمد
هر چه اوج بگیری کوچک تر میشوی
جرمم ماندان است...
جرمم گفتن نیست
خاموش بودن است...
تنهاییم از بی کسی نیست
از متفاوت بودن است....
اشکم از غم نیست
از درد بی امان است...
تاریکی ام از شب نیست
از سایه ی ترس است.....
خنده هایم از شادی نیست
از مجبور بودن است...
گفته هایم از لبانم نیست
از اعماق وجود است.....
غفلتم از خفتن نیست
در اغما بودن است...
نگاهم به اقف نیست
ناباورانه به هیچ خیره شدن است....
جرمم حتی ماندن هم نیست
این گونه ماندن است.........
دوباره ترس از تنهایی و بی کسی...
دوباره سکوتی رعب اور و درد الود...
دوباره صدایی که در رویایی تاریک گم میشود...
و باز هم انتظار....
....
.....
از دور صدای می اید... زیباتر از هر چیزی...
سکوتی که با چنگال هایش در حال پایین کشیدنم بود ....
به یکباره گم میشود..
هجوم ناگهانی صداها...خنده ها ...گریه ها... فریادها
تمام تلاشم را میکنم تا ان صدارا از دست ندهم ...
فریاد ها مدام بیشتر میشوند...
وحشتناک ..دردالود... تمامی ناپذیر..
تلاشم را دوچندان میکنم
تمام بدنم به لرزه میافتد...
و باز هم هجوم فریاد ها بیشتر..
صدا گم میشود
گیج و مبهوت....
و خیره به چیز....
اشک هایم سرازیر میشوند....
باز هم بازنده بودن نصیب من بود ......
خسته از تلاشی جان فرسا.....
نا امید از بازگشتش........
و دوباره.....
و دوباره صدایی که در رویایی تاریک گم میشود ...
و باز هم انتظار.....
.......
گویی همه چیز زیبایی خاصی به خود گرفته ....همه چیز با نظو و ترتیب خاصی پیش میرود ...
گل ها چمن ها درختان با یکدیگر در رشد و زیبایی نبردی در پیش گرفته اند.. البته در زیبایی نبرد انچنان بر دارازا نمیکشد ..
زیرا گلان تکه تازان زیبایی مانند گذشته خود را در صدر میبینند... دوباره بر خود میبالندو هر روز نگاه فخرفروشانه ی خود را بر دیگران تکرار میکنند
امسال طلالو طلایی رنگ خورشید هنگامی که نقاب ابر را بر رخسار ندارد...با فروغ جانانه ای میتابد
هوا عطر خاصی را پراکنده میکندکه اگر گرد و غبار این شهر همیشه شلوغ و پرهیاهو نبود بهتر به مشام میرسید...
نسیم های دلنشین صبحگاهی که ارام ارام صورت را نوازش میکند و یاداور طراوت و تازگی دوباره بهار میشود...
جیک جیک بی امان گنجشگک ها و غار غار کلاغ هایی که با نگاه همیشه حریصانه ی خود زمین را به امید درخششی هرچند کوچک میکاوند
و خلاصه این که بهار امسال رنگ و بویی متفاوت دارد ...
انگار این اولین بهاری است که پیر کهن به خود میبیند ....
و در تلاش است تا بستر را بهتر مهیا سازد
تا در این طلوع دوباره ی تازگی سهیم باشد
مدتهاست که مینویسم... از همه چی ... زندگی...روزگار... خاطرات..گهگاهی هم متن های توصیفی و داستان
اما دیگه ورق روق های خاطرات و نوشته ها داشتن زیاد میشدن برای همین تصمیم گرفتم اینجارو باز کنم که هم موندگار تر از صفحات یک دفترند و هم میتونم نظر های بقیه و دوستانم رو در موردشون بدونم ...
امیدوارم نوشته هام اونقدر ها بد نباشن...